X
تبلیغات
عشــــــــــــــــــــــق من

او همیشه آغوشش باز است، نگفته تو را می‌خواند

اگر هیچکس نیست، خدا که هست . . .
::
::
هرگز نیکی و بدی یکسان نیست

بدی را با نیکی دفع کن، ناگاه خواهی دید
همان کس که میان تو و او دشمنی است
گویی دوستی گرم و صمیمی است . . .
(آیه ی ۳۴ سوره فصلت)
::
::
دلت که گرفت، دیگر منتِ زمین را نکش
راهِ آسمان باز است ، پر بکش . . .

::
::
چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری ؟

(انفطار ۶)
::
::
تمام غصه های دنیا رو میشه با یک جمله تحمل کرد :
خدایا میدانم که میبینی . . .
::
::
آتشی نمى سوزاند “ابراهیم” را
و دریایى غرق نمی کند “موسى” را
مادری،کودک دلبندش را به دست موجهاى خروشان “نیل” می سپارد
تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش
دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد
مکر زلیخا زندانیش می کند ، اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند
از این “قِصَص” قرآنى هنوز هم نیاموختی؟ !
که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد  ، نمی توانند
او که یگانه تکیه گاه من و توست
پس ؛
به “تدبیرش” اعتماد کن ،
به “حکمتش” دل بسپار ،
به او “توکل” کن ؛
و به سمت او “قدمی بردار،
تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی
::
::
خدای را باید شناخت

که اوست دهنده بی منت

اگر همه بستانند او بدهد

و چون او بدهد کَس نتواند بستاند . . .
::
::
خدای من

نه آن قدر پاکم که کمکم کنی و نه آن قدر بدم که رهایم کنی

میان این دو گمم

هم خود را و هم تو را آزار میدهم

هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنی باشم که تو خواستی

و هرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهایم کنی

آنقدر بی تو تنها هستم که بی تو یعنی “هیچ” یعنی “پوچ

خدایا هیچ وقت رهـــایم نکن . . .
::
::
خدا آن حس زیبایی ست که در تاریکی صحرا

زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را

یکی همچون نسیم دشت میگوید

کنارت هستم ای تنها . . .

و دل آرام میگیرد
::
::
خداوند امید شجاعان
 است ، نه بهانه ی ترسوها . . .
::
::
خدا مرحم تمام دردهاست

هرچه عمق خراشهای وجودت بیشتر باشد

خدا برای پر کردن آن بیشتر در وجودت جای میگیرد . . .
::
::
ﭼﻪ ﺯﻳﺒﺎ ﺧﺎﻟﻘﻲ ﺩاﺭﻡ

ﭼﻪ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ ﺧﺪاﻱ ﻋﺎﺷﻘﻲ ﺩاﺭﻡ

ﻛﻪ ﻣﻴﺨﻮاﻧﺪ ﻣﺮا ، ﺑﺎ ﺁﻧﻜﻪ ﻣﻴﺪاﻧﺪ ﮔﻨﻪ ﻛﺎﺭﻡ . . .
::
::
چتر نمیخواهم

میخواهم باران رحمتت را با همه ی وجودم احساس کنم

زندگیتان سرشار از رحمت خداوند باد . . .
::
::
می خواستم دستان خدا را بگیرم

ندا آمد: دستان افتاده ای را بگیر . . .
::
::
به آنان که در زمین اند رحم کن

تا کسی که در آسمان است به تو رحم کند . . .
::
::
توهدفی ، من دنبال توام

تو معبودی ، من عبد توام

توعشقی ، من عاشق توام

تو نوری ، من شب پره توام

تو بال باش ، من پرنده ام

تو ارباب باش ، من برده ام

تو همراه باش ، من رونده ام

تو ناز باشی ، من نیازم

تو آوازباشی ، من یه سازم

خدایا فقط باش ، که بی تومی بازم . . .
::
::

ای انسان، قدر خود را بدان؛ به حدی گرانی ، که فقط خدا توان خریدت را دارد

پس خود را به قیمت حسرتی تلخ، به تاراج مده . . .
::
::
خدایا کمکم کن تا درهایی که به سویم میگشایی ندانسته نبندم

و درهایی که به رویم میبندی به اصرار نگشایم . . .
::
::
ﻧﮕﺮاﻥ ﻓﺮﺩاﻳﺖ ﻧﺒﺎﺵ

ﺧﺪاﻱ ﺩﻳﺮﻭﺯ و اﻣﺮﻭﺯﺕ , ﻓﺮﺩا ﻫﻢ ﻫﺴﺖ

ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ ﻳﻌﻨﻲ ﻧﮕﺎﻩ ﺧﺪا . . .
::
::
عهدی را که در طوفان با خدا می بندی در آرامش فراموش نکن
. . .
::
::

عشق و محبت” ردپای خدا در زندگیست

امیدوارم زندگیت پر از ردپای خدا باشد . . .
::
::
نگذارید صدای دنیا شما را از شنیدن صدای ” خدا ” باز دارد
. . .
::
::
خداوندا

مرا غرض ز نماز آن بود که پنهانی

حدیث درد فراق تو با تو بگذارم

وگرنه این چه نمازی بود که من باتو

نشسته روی به محراب و دل به بازارم . . . ؟

 

[ چهارشنبه 12 تیر1392 ] [ 18:9 ] [ شيدا ]

 

به دنبـال خـدا  نگـرد



به دنبال خدا نگرد
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آنجاست
در جمع عزیزترینهایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آنجا نیست

او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط یک چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما، از خانه بدن، با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آیی

دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
و با بی پروایی از آن درگذریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند است
و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:


آیا "زندگی" را "زندگی کرده ای"؟

[ شنبه 2 اردیبهشت1391 ] [ 11:51 ] [ شيدا ]

منـم زیبــا


که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد


شعر از زنده یاد سهراب سپهری

[ چهارشنبه 23 فروردین1391 ] [ 12:26 ] [ شيدا ]
یک احساس زیبا
صادقانه میگویم حرف دلی بی ریا
بی بهانه میگویم مثل آنها ، همان قلبهای بی وفا ، بی وفایی نمیکنم
عاشقانه میگویم عشق من دوستت دارم
صادقانه گفتی دوستم داری ، عاشقانه عشق تو را باور کردم
از من خواستی تنها با تو باشم ، با احترام قلب تنهایم را به تو تقدیم کردم
گقتم این قلب مال تو ، همیشه وفادار تو ، هرگاه خواستی بگو تا شود فدای تو
از من خواستی به کسی جز تو دل نبندم ، میترسیدی روزی تو را ترک کنم
شاخه گل زیبای من ، پر پر نمیشوی هیچگاه در قلب من ، به عشق پاکمان قسم تنها تو می مانی تا ابد در دل من
هیچگاه نمیگذارم دلتنگم شوی ، همیشه در دلت خواهم ماند ، هیچگاه نمیگذارم دلگیر شوی همیشه در کنارت هستم ،هم با تو درد دل میکنم ، هم میشنوم درد دلهایت را…
دوباره میرسیم به آن احساس زیبا ، همان حرف صادقانه ، همان حرف دل بی ریا
همان کلام عاشقانه ، همان احساسی که تنها نسبت به تو دارم ، آری عزیزم خیلی دوستت دارم
گفتی دلت میخواهد همیشه در کنارم باشی، آرزو داری سرت را بر روی شانه هایم بگذاری و آرام بخوابی ، بیا عزیزم که من نیز بی قرارم ، آرزو دارم در کنارت همین شعر عاشقانه را برایت بخوانم…

( تقدیم به همسر عزیزم مجید )

[ شنبه 26 شهریور1390 ] [ 18:55 ] [ شيدا ]
من اگه خدا بودم...


اینقدر هوای دو نفره رو به رخ تک نفره ها نمیکشیدم...



نـتــرس از هجـــــ ـــ ـوم حـضــــــ ــــ ــورم ..


چــــیزی جــــ ـــ ـز تـــنــهایی با من نیـــستـــــ ـــ ـ ..


هر روز تكراريست

صبح هم ماجرای ساده ایست

گنجشکها بی خودی شلوغش می کنند



عمر من قد نميدهد

به سفرت بگو كوتاه بيايد


رد پاهایم را پاک می کنم

به کسی نگویید

من روزی در این دنیا بودم.


خدایا

می شود استعـــــفا دهم؟!

کم آورده ام ...!
 

آن شب ...


که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را ...


تماشا می کرد ...

 
آن شب که شب پره ها ..

عاشــقـــانه تر ..

 
نــــور را می جســـتند ...!

 
و اتاقم ..

 

سرشار از عطر بوسه و ترانه بود... !

دانستم..


تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی...!


من کویر خسته ام تویی نم نم بارون

دلم برات تنگ شده کجائی ای مهربون . . 


این روزها

آب وهوای دلم آنقدر بارانی ست

که رخت های دلتنگیم را

فرصتی برای

خشک شدن نیست



همیشــــ ـــ ـه از آمدن ِ نــ بر سر کلماتــــــ ـــ ـ مـی ترسیــدَم !

نـ داشتن ِ تو ...نـ بودن ِ تو ...

نـ ماندن ِ تو ...

.

.

.

کــاش اینبــار حداقل دل ِ واژه برایــــ ـــ ـم می سوختـــــ ـــ ـ

و خبــری مـی داد از

نـ رفتن ِ تـــو ..


کاش میدانستی

لحظه هایم

بی تو تنهاست....




امید وصــل تـــو نگذاشت تا دهـــم جان را

وگـــر نه روز فراق تـــو مردن آســـان بود



خاطراتــــــ ـــ ـ کودکیـم را ورق می زنــــ ـــ ـم


و یک به یک ، عکسها را با نگاهــــ ــ ـم می نوشم

عکسهـای دوران کودکیــــــ ــــ ـم طعـــــم خوبـی دارنــد ....



" بند بند وجودمــــ ـــ ـ ..


بـه بند بند وجود تــو بستــه استـــــ ــــ ـ

با این همه بنــد

چه قـــــ ـــ ـدر از هم دوریـــــــ ــــ ـم" ..


هوایت که به سرم می زند

دیگر در هیچ هوایی،


نمی توانم نفس بکشم!

عجب نفس گیر است

هوایِ بی توئی!



میدانی تنهایی کجایش درد دارد !!؟


انکارش ... 


من تو را نمی سرایم !..

 
تو ...

 
خودت در واژه ها می نشینی ..!

 
خودت قلم را وسوسه می کنی !!
 

 
و شعر را بیدار می کنی !!

 

انگـــار


آخرین سهــــــ ــــ ــم ما از هم

همین سکوتـــــــــ ـــــــ ــــ اجباری سـتــــــ ـــ ـ ..



در بدرقــــــه چشمان تو نميتوان غربت را فراموش كرد و

كوچــــــه سرارسر ميشود از وداعي عاشقانــــه...




دلِ سبــــــزم را گــــــ ــــ ـره زد ..

و رفتـــــــ ــــ ــ تا بـــــــه آرزوهـــایش برســــد ..



گـل یا پــوچ؟

دستتــــــ را باز نکن، حســم را تباه مکــن

بگذار فقط تصــــــور کنم ..

که در دستانتــــ

برایـــم کمی عشق پنهـــان است ..



سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی



" تـــو "

دو حرفـــــــــ ــــــ ــــ بیشتر نیســـت ،

کلمه ی کـــوتاهی

کـــــ ـــ ـه برای گفتنش ..

جانم به لبــــــ ـــ ـ رسید و

ناتمـــــ ــــ ــام ماند ..*



حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد!

حمـاقـت یـعنـﮯ مـن کـه

اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوﮮ!

خـبری از دل تنـگـﮯ ِ تـو نمـی شود!

برمیگردم چـون

دلـتنـگـت مــی شــوم!!!

 
فرقـے نمـے کند !!

بگویم و بدانـے ...!

یا ...

نگویم و بدانـے..!

فاصله دورت نمی کند ...!!!

در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ ...!

جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:

دلــــــــــــــم.....!!!

 

در جستجوی تو چشمانم از نفس افتاد ،

در کجای جغرافیای دلت ایستاده ام که خانه ام ابری است ،

همیشه دلتنگ توام ...



امشب بازهم پستچی پیر محله ی ما نیومد

یا باید خانه مان را عوض کنم

یا پستچی را

تو که هر روز برایم نامه می نویسی .... مگه نه ؟!!
[ شنبه 15 مرداد1390 ] [ 22:57 ] [ شيدا ]

 امشب دوباره غرق در تمنای دیدنت

سرمه ی انتظار به چشمانم میکشم

امشب دوباره تو را گم کرده ام

میان آشفته بازار افکار مبهمم

توی کوچه های بی عبور پاییزی

دستان گرمت را .. نگاه مهربانت را .. شانه های بی انتهایت را

منتظر نشسته ام

آخر قصه ی ما را همان اول لو دادند


همان جایی که گفتند: یکی بود و یکی نبود . . .
 


گـاه گاهـی دل من می گیرد
 
بـیـشـتر وقـت غروب

آن زمان که خدا نـیـز پر از تـنـهایـیـست

من وضـو خواهم سـاخـت

از خـدا خواهم خواست که تو تـنها نشوی

و دلـت پر ز خوشی های دمادم باشد


چقدر دلم هوایت را می کند


حالا که دگر هوایم را نداری...!
 
 
نميــــــدانم


تعبيـــــر نگاهت


خداحافظيست


يا انتــــــظار ؟!
 

 
از خواب پريدم


چشام پر اشک بود


بلند شدم و يه راست رفتم سمت کمد


تنها يادگاری از تو


عطرت بود که روی پيرهنم جا مونده بود


سر کشيدم بوی نبودنت رو
 

از توچـه پنهــان

گــاهی برایـم آنقـدر خواستنی می شوی


که شـروع می کنم


به شمــارش تک تک ثانیـه


برای یک بار دیگـر رسیـدن


به بوی تنت ...



پيشاني اَت بُقعه ي هَميشــه اَمن ياد ِ من است ...


مي بوسَمش شايـــد از پُشت اين ضَريـح حــاجت رَوا شوم !!!



چه روزنه امــیدی ممکن است باشد ؟!


وقتی نداشته ها بیــشتر از داشته هاست
 



منو بفهم


وقتي جز رفتن


واسم راهي نمونده


من خوبم ...خسته نیستم ... فقط


گاهی دستم به این زندگی نمی رود !!



شکستم



نه آن زمان که رفتی ..



همان وقت که گفتی می روی ..


هيچ كس


ويراني ام را حس نكرد


روز رفتنـــت را به خاطـــــر داری ؟


کفــــــش هایــــت را بغل کــــــرده بــــودی . . .


مبـــــادا صدایـــــش گوش هایـــــم را آزار دهـــــــــد ! ! !


نـــــوک ِ پا ، نـــــوک ِ پا دور شــــدی


از همیـــــن گوشــــه کنــــار


.


.


.


و امــــــــروز


بی ســــــر و صـــــــــدا پیدایـــــت شد


تـــــا بــــه رخ نکشـــــــــی اشتباهاتـــــــــــــم را


ایـــــن بـــــار کفــــش هایـــــت را می دزدم


مبــــــــــادا فکـــــر ِ رفتــــــــــن به ســـــرت بزنــــــــد
 


گمـــــــــان می کـــــردم وقتــــــــی نبـــاشم


دلـــــت می گیـــــرد


1 روز


1 ماه


1 سال


از رفتنــــــم می گذرد . . .


چه خیـــــال ِ بیهوده ای


وقــــتی دلت با دیگریســــــــت ...
 



مـَــن ..


طَعـــم شیرین یافتن را


در طَعم تلــخ از دَست دادن یافتــَـم


و در این میان


سَهم من تنهـــــا یک یادَت به خیر


ساده بود ..


من ميشم عروس دنيا
تو بيا و داماد روزگارم باش...
 


شبــهایم پــُــر شــده از خواب هایی که در بیــداری انتظارش را دارم

می دانــی بیا بنشین اینجــا تا برایت کمــی دَردُ دل کنم ...


از تو چــه پنهان ، شبهــا در خواب ، رخت ِ عروســی را به تن دارم


که دامادش تــویـــی


خوشحال کننــده است نــه ؟


اما همیشــه رخت ِ عروســی ، خبــر از مــرگ بوده !!!


نکنـــد نیاییُ من اینجــا از غصه دلتنگــی ِ نیامدنت


بمیـــرم ؟!!!


تو تعبیـــر ِ خواب بلــدی دلکــــم ؟


بیــا تعبیـــر کن که تا تو فاصلــه ایی نمــانده


بیــا و دلخــوشیم را برایم به باور تبدیل کن


فقط بیـــا


بودنت را می خواهم ... " 


در آغوشـم که می گیــری


آنقــدر آرام می شوم


که فـَـراموش می کنم


بـایـد نفس بکشم ...
 


اين روزها …


يا به تو مي انديشم،


يا به اين مي انديشم، که چرا !؟


به تو مي انديشم ...!!
 

 
با ساعت دلم


وقت دقیق آمدن توست!


من ایستاده ام:


مانند تک درخت سر کوچه


با شاخه هایی از آغوش


با برگ های از بوسه


با ساعت غرورم اما !


من ایستاده ام:


با شاخه هایی از تابستان


با برگ هایی از پاییز


هنگام شعله ور شدن من!


هنگام شعله ور شدن توست!


ها . . . چشم ها را می بندم


ها . . . گوش ها را می گیرم


با ساعت مشامم


اینک:


وقت عبور عطر تن توست
[ دوشنبه 13 تیر1390 ] [ 21:59 ] [ شيدا ]

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم

چتر نداشتیم

خندیدیم

دویدیم

و

به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟

پیش بینی اش را کرده بودی

چتر آورده بودی

و من غافلگیر شدم
 
سعی می کردی من خیس نشوم

و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
 
Gustave Caillebotte - Jour de pluie à Paris.jpg
و سومین روز چطور؟

گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری

چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد.
و

و

و

و


چند روز پیش را چطور؟

به خاطر داری؟

که با یک چتر اضافه آمدی

و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چشممان نرود دو قدم از

هم دورتر راه برویم
.
.
.

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم

تنها برو
.
.


[ جمعه 20 خرداد1390 ] [ 8:47 ] [ شيدا ]

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

  زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت 

 
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم

     آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت 


روز میلاد  ، همان روز که عاشق شده بود

  مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت  

 
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

    عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت 

 
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

[ یکشنبه 1 خرداد1390 ] [ 8:50 ] [ شيدا ]

من همون جزيره بودم

خاکي و صميمي و گرم

واسه عشق بازي موجها

قامتم يه بستر نرم

يه عزيز دردونه بودم

پيش چشم خيس موجها

يه نگين سبز خالص

روي انگشتر دريا

تا که يک روز تو رسيدي

توي قلبم پا گذاشتي

غصه هاي عاشقي رو

تو وجودم جا گذاشتي

زير رگباره نگاهت

دلم انگار زيرو رو شد

براي داشتن عشقت

همه جونم آرزو شد

تا نفس کشيدي انگار

نفسم بريد تو سينه

ابرو بادو دريا گفتن

حس عاشقي همينه

اومدي تو سرنوشتم

بي بهونه پا گذاشتي

اما تا قايقي اومد

از من و دلم گذشتي

رفتي با قايق عشقت

سوي روشني فردا

من و دل اما نشستيم

چشم به راهت لبه دريا

ديگه رو خاک وجودم نه گلي هست نه درختي

لحظه هاي بي تو بودن ميگذره اما به سختي

دل تنها و غريبم داره اين گوشه مي ميره

ولي حتي وقت مردن باز سراغتو ميگيره

ميرسه روزي که ديگه قعر دريا ميشه خونم

اما تو درياي عشقت باز يه گوشهاي مي مونم

 

[ پنجشنبه 8 اردیبهشت1390 ] [ 0:18 ] [ شيدا ]

به نام آفریننده جاوید

انگار میدانست آخرین بهاریست که می بیند

یادم نمیرود عمق نگاه پر معنی را در چشمان سالخورده اش که زیر

سایه ابروان سپیدش برق میزد.

یادم نمیرود نجوای آرزوی نیک اش را درگوشم برای آینده ای روشن

کنار سفره هفت سین

یادم نمیرود آغاز نیک تمام این سالها را با اسکناس های تا

نخورده ی لای قرآن از دست پر برکت او

و حالا تمام این مهربانی ها بارفتنش خاطره شد.

کاش میدانستم و به پاس رنج تمام سالهای پدر بودن و پدر بزرگ بودنش

بوسه ای بر دستانش میزدم و حسرت این سپاسگذاری به دلم نمی ماند.

تنها میتوانم برای آمرزشش دعا کنم و از خدا بهشت برین را برایش

بخواهم.

 

پدر بزرگ عزیزم روحت شاد 

 

[ جمعه 19 فروردین1390 ] [ 22:55 ] [ شيدا ]

 

امروز 2 نفر از من آدرس و شماره تلفن تو رو گرفتن که بيان پيشت
منم دادم. سال ديگه مي يان سراغت
يکيشون خوشبختي بود
اون يکي هم موفقيت

..........................................................................................

يک شاخه رز سفيد تقديم تو باد
رقصيدن شاخ بيد تقديم تو باد
تنها دل ساده ايست دارايي ما
آن هم شب عيد تقديم تو باد

.......................................................................................

سلام، ببخشيد اين موقع شب بيدارت كردم.
.
.
خواستم يادآوري كنم: سال نو شده.
.
.
.
كم‌كم بايد از خواب زمستوني بيدار بشي

...............................................................................................

ز کوي يار مي آيد نسيم باد نوروزي از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي.
نوروز مبارک

....................................................................................................

مثل ماهي زنده
مثل سبزه زيبا
مثل سمنو شيرين
مثل سنبل خوشبو
مثل سيب خوش رنگ
و مثل سکه با ارزش باشيد
سال نو مبارک

......................................................................................................

سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت
بادت اندر شهرياري برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نيكو، مال وافر، حال خوش،
اصل ثابت، نسل باقي، تخت عالي، بخت رام
* سال نو مبارك *
................................................................................................

><(((>
><(((>
><(((>
من اولين کسي بودم که براي تو ماهي عيد فرستادم.
سال نو مبارک

...................................................................................................

ساقيا آمدن عيد مبارک بادت
وان مواعيد که دادي مرواد از يادت
سال نو و نوروز باستاني مبارک

................................................................................................

سايه حق
سلام عشق
سعادت روح
سلامت تن
سرمستي بهار
سکوت دعا
سرور جاودانه
اين است هفت سين آريايي
نوروز مبارک

...............................................................................................

با آرزوي
12 ماه شادي،
52 هفته پيروزي،
365 روز سلامتي،
8760 ساعت عشق،
525600 دقيقه برکت،
3153000 ثانيه دوستي.
سال نو مبارک باد
...........................................................................................

بهار بهترين بهانه براي آغاز، و آغاز بهترين بهانه براي زيستن است.
آغاز بهار بر شما مبارک

.............................................................................................

چند روز ديگه بهار مياد و همه ‌چيز رو تازه مي‌كنه، سال رو، ماه رو، روزها رو، هوا رو، طبيعت رو، ولي فقط يك چيز كهنه مي شه كه به همه اون تاز‌گي مي‌ارزه، «دوستيمون»!
.........................................................................................

 

[ یکشنبه 29 اسفند1389 ] [ 11:51 ] [ شيدا ]

چقدر سخته: تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت باشی حس کنی که هنوزم دوسش داری

                 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
چقدر سخته: دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده
چقدر سخته: توخیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی واما وقتی دیدیش هیچ چیزی جزسلام نتونی بگی 
                   تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
چقدر سخته: وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری  
                         تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
                               
چقدر سخته: گل آرزوهات رو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت تو خودت آروم زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک 

                           تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
چقدر سخته: یکی رو دوست داشته باشی؛ولی خودت رو لایقش ندونی تا بهش برسی 

                          تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
چقدر سخته: تولد یکی رو هیچ وقت فراموش نکنی، ولی گرفتن هدیه ای که لایقش هست رو پیدا نکنی تا بهش بگی که همه آدم ها فراموش کار نیستند 
                         تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
                       
چقدر سخته: که ناخواسته ازکسی که دوستش داری جدا شی و اون موقع خواسته باشی که بهش بفهمونی که همیشه روی خاطرات غبار نمیشینه 
                         تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

چقدر سخته: که خواسته باشی یکی دیگه فراموشت کنه، ولی خودت نتونسته باشی که از یادش ببری 

                           تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
چقدر سخته: که به کسی پیغامی بدی، و اونهم جواب تو رو نده، و تو هم نتونسته باشی حرفی بزنی، چونکه اون در جوابت میگه که"مگه خودت اینجوری نخواستی" 
 
                      تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد                 
چقدر سخته: که اسمی رو که خیلی دوست داری، بشنوی، ولی خودت رو به نشنیدن بزنی 
                   
                      تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
چقدر سخته: که تنها شماره تلفنی که تو ذهنت حک شده، داشته باشی، ولی نتونسته باشی که با اون شماره تماس بگیری

                     تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
چقدر سخته: که کسی رو دوست داشته باشی، ولی نتونسته باشی بهش بگی 
                          
                    تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
چقدر سخته: که تو اوج تنهائی بغض گلوت رو گرفته باشه، ولی نخواهی که کسی از این موضوع خبردار شه
     تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
[ چهارشنبه 25 اسفند1389 ] [ 18:3 ] [ شيدا ]


درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند

معنی کور شدن را گره ها میفهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پائین

قصه تلخ مرا ، سرسره ها میفهمند . . .

 
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
هر چند که دور از عشق بازی هستیم / اما به رضای عشق راضی هستیم

بر فرض که این مساله هم حل بشود / ثابت شده ما دو خط موازی هستیم . . .

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را بر قلبم می نوشتی

سواد نداشتم اما به دستان تو اعتماد داشتم

حالا سواد دارم اما دیگر به چشمانم هم اعتماد ندارم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
دلیل تنهایی مان اینست ای دوست :

دلمان پیش کسی است که حواسش پیش ما نیست

و حواسمان پیش کسی است که دلش پیش ما نیست

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
اگر به دنیا آمدم برای توست اگر هستم برای توست

اگر میگریم برای توست اگر می خندم برای توست

اگر شادم اگر غمگین برای توست ، و اگر روزی بمیرم برای توست

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

[ جمعه 20 اسفند1389 ] [ 12:34 ] [ شيدا ]
الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

- بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ...
[ چهارشنبه 11 اسفند1389 ] [ 18:25 ] [ شيدا ]

تا سحر اي شمع بر بالین من
امشب از بهر خدا بیدار باش
سایه ی غم ناگهان بر دل نشست
رحم کن امشب مرا غمخوار باش

آه ای یاران بفریادم رسید
ورنه مرگ امشب بفریادم رسد
ترسم آن شیرینتر از جانم ز راه
چون به دام مرگ افتادم رسد

گریه و فریاد بس کن شمع من!
بر دل ریشم نمک دیگر مپاش
قصه’ بیتابی دل پیش من
بیش از این دیگر مگو خاموش باش

همدم من مونس من شمع من
جز توام در این جهان غمخوار کو
ون دراین صحرای وحشتزای مرگ
وای بر من وای برمن یار کو؟

وندرین زندان امشب شمع من
دست خواهم شستن از این زندگی
تا که فردا هچو شیران بشکنند
ملتم زنجیرهای بندگی

[ یکشنبه 8 اسفند1389 ] [ 9:25 ] [ شيدا ]
درباره وبلاگ


و هر از گاه در گذر زمان در گذر بی صدای ثانیه های دنیای فانی،جرس كاروان از رحیل مسافری خبر می دهد كه در سكونی، آغازی بی پایان را می سراید
امکانات وب